تبليغاتX
مسافر

مسافر

منم مثل تو یک مسافرم

http://www.youtube.com/watch?v=7FP0HnZvxYU
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:1 توسط مسافر| |
ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تيره فرو ريختند سرد
که گفتي
ديگر، زمين، هميشه، شبي بي ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاريک درد خويش،
چنگ زهم گسيخته زه را
يک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم ميان کوچه مردم
اين بانگ بالبم شررافشان:
 آهاي !
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
خون را به سنگفرش ببينيد! ...
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
کاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...))
***
 بادي شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشيانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجير پير باغ ...
(( - خورشيد زنده است !
در اين شب سيا [که سياهي روسيا
تا قندرون کينه بخايد
از پاي تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشيد را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنيده ام از پيش...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد!
از پشت شيشه ها
به خيابان نظر کنيد !
از پشت شيشه ها به خيابان
نظر کنيد ! ... ))
از پشت شيشه ها ...
***
نو برگ هاي خورشيد
بر پيچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس هاي شوخ ستاره
آويخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه اميد
قلبم همه تپش .
چنگ ز هم گسيخته زه را
ره بستم
پاي دريچه،
 بنشستم
و زنغمه ئي
که خوانده اي پر شور
جام لبان سرد شهيدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :
(( - آهاي !
اين خون صبحگاه است گوئي به سنگفرش
کاينگونه مي تپد دل خورشيد
در قطره هاي آن ...
از پشت شيشه ها به خيابان نظر کنيد
خون را به سنگفرش ببينيد !
خون را به سنگفرش
بينيد !
خون را
به سنگفرش ...))

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 22:50 توسط مسافر| |
دارم میرم امریکا... دوست داشتم قبلش بیام ایران...

در هر صورت وقتی جا افتادم دوباره نوشتن را شروع میکنم... شاید بعدش هم دوباره شروع کردم به زندگی کردن... زندگی کردن بی نوشتن معنی نداره... پس تمام روزهایی که ننوشتم را می توانم فرض کنم که زندگی هم نکردم...

   تا "اینده نزدیک"... سبز باشید!

پی نوشت: مرسی که به یادم بودید... باور بکنید با نه منم به یادتان بودم!

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 10:25 توسط مسافر|
کوتاه میگم چون کیبردم فارسی نداره...

   دیشب همسایه هام دهن همدیگه را سرویس کرد! باورتان میشه... ۶ بار در عرض ۱۲ ساعت!... از ۱۰ شب تا ۱۰ صبح!... 

   از بس دیوارها نازک است یا صدای ابجیمون بلند بود من از خواب میپریدم... اولش میخندیدم... بعد کم کم کنجکاو شدم... بعدش ترسیدم زنیکه بمیره و این بیاد سراغ من... خدایی سیرمونی نداشتن!

   خلاصه اینکه:

   ۱- احساس حقارت تمام زندگبم را پر کرده! اگه این مرد است پس من چیم؟!؟!

   ۲- یعنی فکر میکنید این تاثیر اب و هوا است؟... اگه اینطوری است که چه خوب!

   ۳- قبل از مهاجرت به استرالیا دوباره فکر کنید!

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 8:40 توسط مسافر| |

چقدر دل کندن سخت است!

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:54 توسط مسافر| |
برایم روی کاغذی نوشت:

هرگز عشق را جدی نگرفته ام

اگرچه برتر از نفس کشیدن بود

نبودنش را به بازی باختم

یا هیچگاه بودنش را تجربه نکردم!

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 22:8 توسط مسافر| |

رابطه های ما در ایام قدیم گاهی چنان اثری بر زندگی ما میگذارند که تا سالها پس لرزه های ان را تحمل میکنیم و یا شاید تقاصشان را پس میدهیم... ولی اثر این روابط با گذر زمان کمرنگ تر میشه... یا حداقل باید بشه... کم کم میفهمیم که اون رابطه را باید در قالب یک درس و یا یک تجربه محدود بکنیم و نگذاریم که افق دیدمان بواسطه اون محدود به یک روزنه تاریک بشه... تمام این حرفها را گفتم تا بگم... زنجیزی گسست...

    تمام ادمهایی که منو از نزدیک میشناسن میدانن که من از ازدواجم یک زنجیر را به یادگار نگه داشته ام که همیشه به گردنم بود... ادمهای زیادی خواستن پاره اش بکنن ولی من نگذشتم... چرا؟... تو اون زمان نمی دانستم... شاید برای زیباییش... شاید برای یاداوری روزهای تلخ گذشته... نمی دانم... ولی امروز پاره اش کردم... برای همیشه اونو از گردنم باز کردم (پاره کردم) و انداختم تو سطل اشغال... امروز به خودم گفتم... زندگی گذشته ام برای همیشه تمام شده... اثر اون تنها به یک تجربه محدود شده... وقتی نگاه میکنم به خودم... میبینم که دیگه اون نفرتی که در خونم همیشه در جریان بود نیست... شاید رابطه های اخری که داشتم که به زیبایی عشق و محبت را به خونم تزریق کردن در رهایی من از این اثر تاثیر گذاشتن... ولی...

   در هر صورت... دیگه تمام شد... پیوند من با یک گذشته تاریک برای همیشه قطع شد... دیو بدبینی به ارامی در کوزه کوچکی به خواب رفت... و امیدورام که دیگه هیچوقت هم بیدار نشه... امیدوارم... امیدوارم... امیدوارم...

پی نوشت: با وجودکه ۷ سال از زندگیم را با نفرت از یک ادم و یا حتی در شکلی بدتر در "نفرت از یک جنسیت" گذراندم امروز اعتراف میکنم که هیچ روزی در زندگی اینده ام ارزش تلف شدن برای متنفر بودن را نداره.

پی نوشت: وقتی به عکس کنار وبلاگم نگاه میکنم میبینم که این عکس... این مجسمه سرد و این بانوی مهربان... چقدر با این روزهای من تطبیق دارند... نمی دانم چرا ولی... ولی دارم زنده شدن این مجسمه را احساس میکنم.

نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:30 توسط مسافر| |

نمی دانم چند بار تا حالا این حرف ها را زده ام... نمی دانم چند بار تا حالا گفته ام که چطوری فال حافظ میگیرم... که چطور صبر میکنم تا صدایم بکنه... که چطور میگیرمش توی بغلم و می بوسمش و صبر میکنم تا ارام بشم و بعد... به ارامی فالم را باز میکنم...

اگر  ان  طایر  قدسی  ز  درم  باز اید            عمر  بگذشته بپیرانه سرم  باز  اید

دارم امیدبرین اشک چو باران که دگر            برق دولت که برفت از نظرم باز  اید

انکه تاج سر من خاک کف پایش بود             از خدا می طلبم  تا بسرم باز  اید

خواهم اندر عقبش رفت بیاران عزیز              شخصم ار باز نیاید خبرم  باز  اید

گر   نثار   قدم   یار   گرامی   نکنم               گوهر جان به چه کار دگرم  باز اید

کوس نو دولتی از بام سعادت بزنم               گر ببینم که مه نو سفرم  باز  اید

مانعش غلغل چنگست و شکر خواب صبوح    ورنه گر بشنود اه سحرم  باز  اید

ارزومند  رخ  شاه  چو  ماهم حافظ               همتی  تا بسلامت ز  درم باز اید                       

 

پی نوشت: دیشب کله یک بنده خدایی را خوردم از بس از خودم گفتم... شرمنده!... انشا الله یک روز جبران کنم.

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 16:19 توسط مسافر| |

       چند روزی سرم شلوغ بود و فرصت فکر و خیال نداشتم... ولی امروز... امروز باز این حس عجیب و غریب تنهایی اومده سراغم... با وجودیکه میتوانم به راحتی برای امشب برنامه بگذارم و بروم با دوستام ول بگردم ولی حوصله اش را ندارم... خسته ام... از تمام این هیجانات خسته ام... دوست دارم تکیه بدهم به پشتی صندلی توی هواپیما و با خودم بگم... تمام شد... دیگه همه چیز تمام شد!

پی نوشت: راستی!... تا حالا شده با خودتان بگید که چرا ادمها دوستتان دارند؟... مخصوصا وقتی میدانید که جاذبه فیزیکی در شما نیست تا کسی به سمت شما جذب بشه!

پی نوشت: از من میپرسه تا حالا چند نفر را گذاشته ای سر کار؟... اخه اینم شد سوال!

پی نوشت: چقدر حرف برای نوشتن دارم و چقدر نوشتن برایم سخت است!

پی نوشت (انتخاب شده از وبلاگ مکتوب):

دقایقی ز زمانه هنوز در پیش است     که از سراسر بگذشته ارزشش بیش است.


 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:54 توسط مسافر| |

امروز به یک دوست گفتم... ما تصور غلطی داریم که جهنم حوزه کاری شیطان است... درحالیکه اگر شیطانی باشه اون فقط عمله جهنم است... و باز در جهنم اراده خدا جاری است...

   پس وقتی فرشته ای به اشتباه وارد جهنم میشه... خداوند میتوانه از شیطان یک نگهبان ساده و مهربان بسازه که به ارامی فرشته را تا نقطه ای اشنا بدرقه کنه و بعد هرکدام بروند سراغ زندگی خودشان! در نهایت... برای کسی که در ذات خودش فرشته است شیطان و غیر شیطان نداریم...

پی نوشت: ولی حالا سوال جدیدی مطرح میشه... فرشته از این به بعد در مورد شیطان چی فکر میکنه؟... ایا با خودش نخواهد گفت که تمام چیزهایی که در مورد شیطان گفتن و میگن دروغ است و شیطان یک دوست خوب است؟

نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 20:57 توسط مسافر| |